آید اینتسون: ماجرای من در ایران

آید اینستون*— هفته پیش در خیابانهای تهران قدم می زدم. یک مقبره با گنبدی فیروزه ای پشتم و رشته کوهی با قله های از برف پوشیده شده روبرویم. اگر این ها را در نظر نگیریم، این خیابانها، شبیه به مناطق لندن (البته کمی خرابه تر) بود. شهر تهران، پایتخت ایران بود. جایی که انگلستان هیچ گونه رابطه دیپلماتیک با آن ندارد. در وبسایت کنسولگری بریتانیا با حروف بزرگ و خصمانه ای نوشته شده بود “به آنجا نرو!”

پس من بین این همه جا، آنجا چه می کردم؟

The 20 foot high banner advertising the conference in Tehran

بنر تبلیغات کنفرانس در تهران که 20 فوت ارتفاع دارد

چندتا از دوستان سخنرانم از سال 2009 تا به حال، چندین بار برای سخنرانی در کنفرانسهای برگزار شده در ایران، به این شهر آمده بودند. هیچوقت از من در خواستی مبنی بر این قضیه نشده بود. در نتیجه هیچوقت به آن فکر نکرده بودم؛ اما بهار امسال، به من پیشنهاد سخنرانی در ایران شد و این جا بود که تصمیم گرفتم این مسأله را در نظر بگیرم.

کنفرانسها توسط سپهر تاروردیان ترتیب داده می شد که رئیس یکی از معدود شرکتهای ایرانی در زمینه برگزاری کنفرانسهای بین المللی است. او همچنین مترجم است و پیش از این به همین عنوان برای دولت ایران کار می کرده و همین مسأله به او آزادی منحصر بفردی داده تا بتواند سخنرانان مختلفی را از سراسر جهان به ایران بکشاند. ماه پیش، برایان تریسی (Brian Tracy)، که یکی از معروف ترین سخنرانان در زمینه تجارت است، به ایران آمده بود. در همین راستا، یکی از دانشگاههای آمریکا به سپهر بخاطر دستاوردهایش در زمینه تجارت، دکتری افتخاری اعطا کرد.

اما از سال 2009 به این سمت، خیلی چیزها عوض شده است: نگرانی بین المللی نسبت به برنامه هسته ای ایران، و تصمیم قاطع جامعه جهانی نسبت به آن، به خصوص اروپا و آمریکا و همینطور تحریمهای سخت اقتصادی. سوالات بسیار برای من وجود داشت: آیا رفتن به این مکان امن است؟ آیا مطالبی که می خواهم ارائه دهم، مفید خواهند بود (با توجه به ترجمه همزمانی که قرار بود از آن به فارسی ارائه شود)؟ اصلا باید می رفتم یا نه؟

باید می رفتم؟ رفتن به ایران تخلف از تحریمهای تجاری نیست و هرگز ممنوع اعلام نشده بود. آمدن به این کشور برای من تجربه گرانبهایی بود و امیدوارم برای کسانی که برای آنها سخنرانی کردیم هم همینطور بوده باشد. خیلی از حضور ما خوشحال بودند و بسیار از ما تشکر کردند. شاید می شد از لحاظی به ما سفیر صلح غیر رسمی گفت: یک تبادل فرهنگی! مشخصا هیچ برنامه و قصد سیاسی نداشتم. به ما گفته شده بود که به سیاست، دین و روابط جنسی در صحبتهایمان نپردازیم. و این اصلا عادی نبود. چون این مسایل اصلا ربطی به تجارت نداشت!

مرکز تهران

اما همانطور که می دانید، اگر دنباله کارهای من و اعضای گروه من را گرفته باشید، من همیشه راجع به خلاقیت صحبت می کنم. از ابداع سخن می گویم. از شکستن مرزها و محدودیتهایی که آزادی و فکر را به عقب می رانند حرف می زنم. حالا با این اوصاف، آیا می توانستم سخنرانی خود را بدون برانگیختن خشم دستگاه و یا آزردن یک فرهنگ متفاوت و اعتقاداتش ایراد کنم؟

جواب این سوال دست آنها نیست، بلکه پیش خود من است. به نظر خودم چقدر خلاق هستم؟ قطعا به اندازه ای هستم که بتوانم از پس این چالش، با افتخار و سربلند بیرون بیایم؟

تصمیم گرفتم که این کار را با تکیه بر این مسأله انجام دهم که دوست خوبم، Geoff Ramm، که یک سخنران در زمینه بازاریابی و رئیس اتحادیه سخنرانان حرفه ای انگلستان است، و همینطور و پیشتر سه نوبت در ایران بوده، به علاوه Alan Stevens، سخنران بین المللی و همینطور مربی مشهور سخنرانان، در این سفر مرا همراهی می کردند. این دو می توانستند مثل فشارسنج برای من عمل کنند! حضور آنها می توانست مرا دلگرم کند.

البته در همان ابتدا یک کمی لنگ زدم! ماه پیش برای مراسم افتتاحیه کنوانسیون اتحادیه سخنرانان در لندن، سخنرانی ایراد کردم. سپهر به آنجا آمده بود و شاهد این سخنرانی بود. کاری که آنجا انجام دادم را قرار نبود در تهران انجام دهم، اما بین خودمان باشد، به نظرم سپهر آنچنان تحت تاثیر قرار نگرفته بود، و من گمان بردم که همه چیز ممکن است لغو شده باشد.

اما چیزی که به من گفت این بود که نمی توان با گیتار کارم را انجام دهد. اول شوکه شدم: گیتارو نیارم؟! ولی این منم! این کار منه، برنده منه…

باید خودم را کنار می گذاشتم. این قضیه راجع به من نیست، راجع به مخاطبان است و این که چه می خواهند و چه احتیاج دارند. آیا قادر هستم یک سخنرانی جذاب بدون گیتار ارائه دهم؟ البته! آن وجه حرفه ای درون من بر من غلبه کرد و کارم را ادامه دادم.

منظره هتل طوبی

وقتی رسیدیم، ترس من با دیدن هموطنم Geoff که قبلا سه بار در ایران بوده و همسن من نیز هست، ریخت. به محض دیدن یکدیگر شروع کردیم به اینکه از فیلم Star Warsتکه ها و قسمت های شبیه به شرایط کنونی را برای هم نقل کنیم؛ سعی می کردیم شرایطی که داشتیم را به این فیلم تشبیه کنیم. وقتی سفر به ایران و این مسایل را به رفتن به <!–[if !supportFootnotes]–>[1]<!–[endif]–>Tatooine تشبیه کردیم، تحمل شرایط کمی آسانتر و دلچسب تر شد! البته بار آخری که درست در همین زمان Geoff به این جا آمده بود حدود سه فوت برف روی زمین نشسته بود. در نتیجه بهتر است بگویم که به سیاره Hoth<!–[if !supportFootnotes]–>[2]<!–[endif]–> آمده ایم!

این کنفرانس دو روزه بیش از 750 شرکت کننده داشت. روز اول تقریبا به پایان رسیده بود. اولین سخنرانی من پیرامون مسئله برندسازی و دومین سخنرانیم راجع به خلاقیت بود. لحظاتی می شد حس کرد که این کنفرانس، مثل کنفرانس های معمولی دیگر است، اما نشانه هایی وجود داشت که به من یادآوری می کرد، این جا، جای متفاوتیست! بالای سن (و در همه اتاقهای عمومی) عکس چهره معروف آیت الله خمینی، بنیانگذار انقلاب اسلامی در سال 1979، دیده می شد که در سال 1368 فوت کرد. عکس آیت الله خامنئی نیز به صورت جداگانه در سمت چپ سن آویزان بود (در برخی اتاقها، عکس این دو شخصیت به صورت یک تابلو روی دیوار قرار داشت).

خانمهایی که به برگزاری کنفرانس کمک می کردند، طبق رسم، روپوشهای بلند به تن و روسری به سر داشتند، و تنها صورتشان معلوم بود، این سر و ظاهر باعث می شد تا در نظر ما همانند کودکان 17 ساله بیایند، درست مثل Jawa<!–[if !supportFootnotes]–>[3]<!–[endif]–>ها که موجوداتی کمک رسان و مهربان بودند.

به ما گفته شده بود که به هیچ وجه هیچ زنی را لمس نکنیم حتی برای دست دادن. عمل به این قانون ساده بود. اما با تمام شدن سخنرانیمان شرایط مقداری مشکل شد، چونانبوهی از مردم دورمان را گرفتند. همه، جداً می گویم، همه، می خواستند با ما عکس بگیرند، چه به صورت گروهی و چه به صورت تکی. هیچوقت اینقدر از من عکس نگرفته بودند، حتی در مراسم عروسیم! فک می کنم بیش تر از 1000 عکس گرفتیم. تازه اگر شکسته نفسی نکرده باشم! دیگر هرگز اینقدر خواهان نخواهم داشت، و اینگونه مرا بزرگ نخواهند داشت.

مثل این بود که در کنسرت Beatles سال 1964 در آمریکا حضور داشته باشم. بر حسب اتفاق، کت و شلواری شبیه به لباسی به تن کرده بودم که Beatles در شوی پرفروششان Ed Sullivan پوشیده بودند. البته آنجا کسی جز Alan Stevens که هماهنگ کننده برنامه ها و کنسرتهای موسیقی راک است، متوجه این مسأله نشد. به هر حال، این موضوع حس خوبی به من می داد.

مردمی که دیدیم واقعا دوست داشتنی، معمولی، خوش مشرب بودند و بسیار از دیدن من خوشحال به نظر می رسیدند. چند باری به جاهای عجیب و غریب رفته بودم و همیشه همه جا یک شکل است، نه؟ مطمئنم که شما هم این مسأله را درک کرده اید. مردم، هر جا که بروید، مردم هستند.

ایران از خیلی جهات، محل تناقضات است. به احتمال زیاد گزند تحریمها بیشتر خواهد شد و شرایط حاضر به صورتی غیرقابل پیش بینی تغییر خواهد کرد. و مثل همیشه، اولین کسانی که آسیب خواهند دید مردم عادی هستند. با برخی از تجارت مردان/زنان که صحبت می کردیم، از تغییر این شرایط دم می زدند و می گفتند که شرایط برای آنها تغییر یافته است.

باید از سپهر و تیم فوق العاده اش و همینطور تمام افراد دوست داشتنی ای که در ایران ملاقات کردم تشکر کنم.

بازار سرپوشیده در تهران

در مقاله بعدی ام مایلم چیزهایی که در جریان سخنرانی هایم رخ داد و نحوه انجام شدن آن را با شما مرور کنم. به علاوه ویدئو ها و عکسهای فوق العاده ای گرفته ام که بعدا آنها را نیز اضافه خواهم کرد.

اوه، راستی، جایمان کاملا امن بود و در تمام مدت حضورمان از ما به شدت مراقبت و محافظت می شد (البته به جز تاکسی سواری ای که شبیه به مسابقات <!–[if !supportFootnotes]–>[4]<!–[endif]–>Wacky بود!—از این ماجرا ویدئویی تهیه کردم که بعدا با شما به اشتراک خواهم گذاشت، پس منتظر باشید…)

*آید اینستون مدیری خلاق، مجری و سخنرانی حرفه ای است. او در آبان سال 91 از ایران دیدن کرد. شما می توانید روی وبسایت و وبلاگ او بیشتر بخوانید.

 

<!–[if !supportFootnotes]–>


<!–[endif]–>

Tatooine<!–[if !supportFootnotes]–>[1]<!–[endif]–> سیاره ای ساختگی است در سری فیلمهای Star Wars

<!–[if !supportFootnotes]–>[2]<!–[endif]–>نام سیاره ای ساختگیست در همان

<!–[if !supportFootnotes]–>[3]<!–[endif]–> برخی از ساکنین Tatooine که جثه ای کوچک داشته و بسیار مهربان بودند

[4]Wacky Races<!–[if !supportFootnotes]–><!–[endif]–> نام مجموعه ای پویانمایی شده است

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


*

 

Subscribe to Website via Email

Membership
A member of the Professional Travel Bloggers Association