تهران

Page 1 of 212

صعود به دماوند: بر فراز بام ایران و خاورمیانه

بهداد جفرودی* – پشت نیسان با تکان های خیلی شدید و در حالیکه خاک تمام صورتم را پوشانده بود، حتی یک لحظه نمیتوانستم چشم از او بردارم، خیلی پر ابهت بود، انگار داشت به ما نگاه میکرد و میخواست به ما اجازه دهد روی پهن دشت سینه اش گام برداریم. عجب شکوهی داشت دماوند!

هنوز شبی را که سوار اتوبوس انزلی به قصد تهران ترک کردم فراموش نمی کنم. دل توی دلم نبود. خیلی نگران بودم و خودم را با جملات امری مورد خطاب قرار می دادم: “تو میتوانی، باید بتوانی!” این بار صحبت از دماوند بود، بام ایران و خاورمیانه و 5671 متر. بیشتر از توان جسمی پر از انگیزه بودم. نفهمیدم چطور به تهران رسیدم، نمی دانم خواب بودم یا بیدار. پنج نفر از همنورد ها که فقط یکی از آنها را میشناختم، در محل قرار دیدم و کیارش ما را بهم معرفی کرد. عباس که یک تور لیدر با تجربه بود، دختری ترکمن به اسم لیلا و یک مادر به همراه دخترش که اهل تهران بودند. “من هم بهداد هستم، خوشبختم!”بعد سوار مینی بوس های آمل شدیم تا بین راه یعنی در پلور پیاده شویم و از آنجا با نیسان وانت خودمان را به گوسفند سرا در ارتفاع 3200متری برسانیم.

Damavand mount and Lar lake (dam) // Photo: Mahdi Kalhor

Damavand mount and Lar lake (dam) // Photo: Mahdi Kalhor

در گوسفند سرا صبحانه و نهار نان و پنیر و انگور خوردیم و حدود ساعت 1:30 به طرف بارگاه سوم در ارتفاع 4200متری حرکت کردیم. گام هایمان خیلی آرام و شمرده بود و من سعی میکردم عمیق تر از همیشه نفس بکشم. مسیر فوق العاده زیبایی بود، گلهای وحشی زرد و آبی خیلی کوچک و ریز انگار به تن دشت لباس رنگارنگی پوشانده بودند و زنبور های خیلی بزرگ همه جا  دیده می شدند. آسمان، اما، پر رنگ ترین و در عین حال شفاف ترین آبی تمام عمرم تا آن لحظه بود. آفتاب سخاوتمندانه به همه کس و همه چیز می تابید و در این میانه “دیو” زیبای شاهنامه در یک نیم تنه سفید روبرویمان بود و نگاهمان را به خود خیره میکرد!

حدود ساعت 8 به بارگاه سوم رسیدیم و بعد از خوردن چای و کمی بیسکویت و خرما آماده خواب شدیم. نا گفته نماند که ما کاملا سبکبار حرکت کرده بودیم. به همین دلیل چادر همراه نداشتیم و برای خوابیدن از فضای بارگاه استفاده کردیم.

خیلی از کوهنوردان با این تصور اشتباه که اثرات گاز گوگرد در روز بیشتر است رنج صعود در ساعتهای اولیه صبح را به جان می خرند که به خاطر سرمای هوای منطقه و ارتفاع زیاد، چنین صعود هایی اصلا راحت نیست. اما تیم کوچک ما با توجه به تجربیات کیارش با استفاده از خواب و استراحت کامل شبانه، ساعت 6صبح صعود به سمت قله را شروع کرد و یکی از همنوردان در کمپ باقی ماند.

Polur, Damavand // Photo: Alireza Javaheri

Polur, Damavand // Photo: Alireza Javaheri

با رسیدن به آبشار یخی در ارتفاع 4800 تاثیرات ارتفاع زیاد مثل سختی تنفس، حالت تهوع و سردرد کم کم اثراتش را می گذاشت. قدم هایم آهسته و آهسته تر میشد. در مرز 5000 متری نزدیک سنگی موسوم به سنگ پستانک ناگهان حالم بهم خورد و دو همراهم که تصمیم به برگشت گرفته بودند به من هم پیشنهاد برگشت دادند، اما من با چشمهایم به کیارش اشاره کردم که می خواهم ادامه دهم.

بعد از سنگ پستانک، اوایل تپه گوگردی وقتی از مرز 5000 متری گذشتم، انگار وارد دنیای دیگری شده بودم. باد شدیدی که می وزید انگار قصد داشت همه چیز را از بیخ و بن برکند و من خسته و سمج، در خلاف جهت باد راه میرفتم. مثل شاخه ای بودم که  تلاش میکرد، در هجوم توفان دوام بیاورد. کیارش و لیلا  با وجود تندی باد و سرعت بسیار کم من قدم هایشان را سریع تر کردند. من ماندم، باد، نفس تنگ و یالی که انگار پایانی نداشت. عظمت و هیبت قله و تنهایی مطلق، با توجه به این که ما بخاطر دیر حرکت کردن تنها تیم باقی مانده در بالای 5000متر بودیم، خرد کننده و ترسناک بود. قدم های نزدیک قله خیلی سخت بود، هرچه هوا را با شدت و ولع بیشتری می بلعیدم انگار اکسیژن کمتری دریافت میکردم.

Sunset and mount Damavand // Photo: Mahdi Kalhor

Sunset and mount Damavand // Photo: Mahdi Kalhor

حدود 20 یا 30متری دهانه قله جنوبی بودم که کیارش دنبالم آمد.  من درحالی که مبهوت کاسه عظیم آتشفشان خاموش دماوند در سمت راستم شده بودم، نفس کشیدن به کل از یادم رفته بود. در قله جنوبی پشت به تخته سنگی که لاشه بره ای را به آن به میخ کشیده بودند عکس یادگاری گرفتیم. گویا بره نگون بخت راه خودش را گم کرده و در ارتفاعات یخ زده بود. حالا چه کسی آن را به میخ کشیده بود بروی قله دماوند نمی دانم. لاشه اش به دلیل برودت زیاد چند سالی بود که سالم مانده بود.

بعد از عکس های یادگاری، به سرعت ارتفاع کم کردیم. ساعت 2:30 قله را ترک کرده و حدود 6 به بارگاه رسیدیم. بعد از استراحتی کوتاه به سمت گوسفند سرا راه افتادیم و نزدیک 10 شب صعود رسما به پایان رسید. باید به فکر برگشت به پلور و از آنجا به تهران می بودیم. سر آخر با تحمل سختی زیاد ساعت 2 بامداد به تهران رسیدیم و من که از خستگی مفرط تقریبا حالتی نیمه هوشیار داشتم، به خانه کیارش رفتم تا روز بعد به انزلی برگردم.

زمانبندی صعود اولم به دماوند بسیار فشرده بود و شاید اصلا به کسی توصیه اش نکنم. اما بدون اغراق، ماجرای اولین صعودم به دماوند هیچ وقت از خاطرم نمی رود. بعدها باز به دماوند صعود کردم اما هنوز آن صعود اول برایم چیز دیگری است.

*بهداد جفرودی دانشجوی رشته زبان انگلیسی، کوهنورد حرفه ای و راهنمای تور است.

انقلاب و دوستی؛ بازدید از سفارت سابق آمریکا

آنجلا کوریاس – همین سال گذشته بود که خبرهایی از بحران دیپلماتیک میان ایران و بریتانیا به گوشمان رسید در حالیکه در خبرها ادعا می‌شد سفارت انگلیس در تهران توسط دانشجو ها «اشغال» شده است. نتیجه واضحش بازگشت دیپلمات های انگلیسی به کشورشان و دیپلمات های ایرانی به ایران بود.

ادامه مطلب

زیباترین مساجد ایران: بخش دوم

در بخش اول زیباترین مساجد ایران، چند مسجد تاریخی و زیبا را به شما پیشنهاد کردم که اکثر توریستها آن ها را می شناسند. این بار، می خواهم راجع به مساجدی بنویسم که کمتر شناخته شده اند اما از لحاظ تاریخی و معماری، مساجد شاخصی هستند.

مسجد کبود، تبریز

مسجد آبی تبریز که به علت داشتن کاشی های فیروزه ای و نیلی بسیار زیبایی که درون و بیرون آن را پوشانده است، به فیروزه جهان اسلام نیز شهره است، در سال 1465 میلادی به دستور جهان شاه، فرمانروای قراقویونلوها ساخته شد. کتیبه های متنوع نوشته شده به خط کوفی، نقش و نگارهای سبک عربی بسیار زیبا، و جلوه رنگارنگ نمای خارجی این جزئیات، که حقیقتا چشم نواز هستند، توسط استاد نعمت الله ابن محمد البواب، خوش نویس شهره آن دوران انجام شده است. ادامه مطلب

موزه مقدم در تهران: ارزشمندترین خانه جهان

شلوغی و هیاهو حوالی میدان امام خمینی و حسن آباد تهران آنقدر زیاد است که کمتر کسی متوجه در این موزه منحصر بفرد در خیابان شیخ هادی می شود. به گفته خبرگزاری مهر، موزه مقدم درست در میان این  شلوغی ها واقع شده است. با این حال، به محض اینکه پای خود را داخل دالان—هشتی—ورودی خانه می گذارید، به سرعت زندگی مکانیکی روزمره خود را فراموش خواهید کرد. دیوارها اجازه ورود این شلوغی ها و هیاهوها را به محیط محصور شخصی داخل خانه، که امروزه به نام ارزشمندترین خانه جهان از آن یاد می کنند، نمی دهد. ادامه مطلب

زنان در کابینه های ایران

 مهدیه جهانگیرشهلا عزازی، جامعه شناس ایرانی ساکن تهران، پس از انتصاب خانم دکتر الهام امین زاده به مقام تاثیرگذار و حیاتی معاونت حقوقی رئیس جمهور به حکم دکتر حسن روحانی، رئیس جمهوری ایران، طی سخنانی گفت: “این انتصاب قدم مهمی است در راه مبارزه با تبعیضاتی که زنان ایرانی در محیط کار احساس می کنند.” روحانی توانایی، تجربه و شایستگی اخلاقی ایشان را علت این انتصاب اعلام کردند. ادامه مطلب

مراسم بین المللی افطار: چشیدن طعم غذاهایی از کشورهای مختلف در تهران

آمنه حَسَنُوا*–دیروز، برای مراسم افطاری که در دانشگاه تربیت مدرس برای دانشجویان بین المللی مشغول به تحصیل در تهران برگزار شده بود، دعوت شدم. این اولین و آخرین ماه رمضانی است که در ایران می گذرانم. من اهل تاجیکستان هستم و ما تاجیکها رسم و رسوم بسیاری برای ماه رمضان داریم. در عین حال، ماه رمضان امسال در تابستان واقع شد و بسیاری از هموطنان تاجیک من به کشورمان بازگشتند. در تاجیکستان یک غذای معروف به نام آش پلو داریم که خیلی علاقه داشتم آن را بر سر سفره افطار بین المللی بگذارم و به دیگران معرفی کنم. اما من و یکی از دوستان تاجیک دیگرم تنها بودیم و پختن این همه غذا، دو نفری و در خوابگاه بسیار مشکل بود؛ همچنین نتوانستیم ترکیبات مورد نیاز برای پختن این همه غذا را یافت کنیم. در عوض، من از غذاهای جالب توجه و لذیذ سایر کشورها، که بسیار زیبا تزئین شده بودند، لذت بردم.

مراسم با تلاوت آیاتی چند از قرآن کریم و با خواندن سرود ملی ایران آغاز شد. بعد از آن رئیس دانشگاه، به ما دانشجویان خارجی حاضر در سالن خوشآمد گفت. چند نفر از دانشجویان اهل بوسنی، افغانستان و سوریه برای حاضرین راجع به ماه رمضان و سنتهای مراسم افطار و ماه روزه داری در کشور خودشان، سخن گفتند. خیلی از این اطلاعات برای من جالب بودند، به خصوص اینکه می توانستم بین فرهنگ مسلمانان در کشورهای مختلف شباهتهای بسیاری مشاهده کنم. پس از اذان مغرب، میهمانانی که اکثرا دانشجویان غیرایرانی مشغول به تحصیل در دانشگاههای تهران بودند، دور میز بزرگ افطار نشستند و روزه هایشان را با غذاهایی از اقصی نقاط جهان باز کردند. دانشجویان میز را با غذاهایی که مختص کشور خودشان بود، تزئین کرده بودند. در یک شب میتوانستید غذاهای مختلفی از نقاط مختلف جهان مثل ترکیه، قزاقستان، سوریه، عراق، بوسنی، کوزوو، صربستان، مالزی، لبنان و… بچشید. برای مثال، من کمی از یک نوشیدنی صورتی رنگ مالزیایی که با گلاب گل رز درست شده بود چشیدم که بسیار خوش طعم بود. تمام این غذاها توسط خود دانشجویان درست شده بود، دانشجویانی خارجی که اکنون در ایران مشغول تحصیل هستند.

در این جا می توانید عکسهایی را که از این مراسم گرفته ام مشاهده کنید:

*آمنه حسنوا اهل تاجیکستان و دانشجوی زبان و ادبیان انگلیسی دانشگاه الزهرا تهران است.

گل آفرین: بازگشت به خانه، برای اولین بار

گل آفرین رازی*مادرم پرسید “چه احساسی داری؟” جواب دادم “هیچی.” ما سوار یکی از هواپیماهای ایران ایر بودیم. تابستان سال 1379 بود. 18 سال داشتم و برای بار اول به کشور محل تولدم و اجدادم که وقتی تنها 5 سال داشتم، آنجا را ترک کرده بودم، باز می گشتم. نمی خواستم به مادرم بگویم که چه حسی دارم. نمی توانستم سوالش را آن لحظه پاسخ دهم. تنها به جلویم خیره شده بودم، و ناگهان درها باز شد. ما وسط فرودگاه مهرآباد بودیم؛ شب بسیار تاریکی بود. برای لحظه ای ایستادم و قبل از اینکه از پله ها پایین بیایم به اطرافم نگاهی انداختم. نمی دانستم چه حسی باید به این مکان داشته باشم، اما به هر حال، حالا آن جا بودم!

Tehran grand bazaar

بازار بزرگ تهران

کمترین چیزی که می توانم راجع به تهران بگویم این است که این شهر مرا به راستی گیج و مبهوت کرد. پیش از سفر به این مکان، بدون اینکه بدانم قرار است به این جا سفر کنم، برای اینکه از آن اطلاعاتی داشته باشم و ارتباطم را با آن حفظ کنم، مطالعه زیادی راجع به آن کرده بودم. دانستن نه تنها تاریخچه آن، بلکه دانستن وضعیت فعلی آن برای من اهمیت بسیاری داشت. کار آسانی نبود، و نیاز به تلاشی مبرم از سوی من بود—به طور مرتب از مردم راجع به اینکه شرایط پیش، پس و حتی در طول انقلاب سال 57 چگونه بود، سوال می کردم. همه آنها در این نقطه با هم اشتراک داشتند: اینکه پس از سال 57 “همه چیز تغییر کرده است”؛ در عین حال، به نظر می رسید که مردم روی جزئیات ریزتر با هم اتفاق نظر ندارند. به نظر می رسید که تهران به هیچ کسی تعلق ندارد و همه در تلاش بودند تا آن را منتصب به خود بدانند. مردم سنتی و مذهبی تر وقتی از کنار قشر مدرن و غیرمذهبی رد  می شدند، به آنها می گفتند که “نخندید” و بعضی اوقات از زنان می خواستند که حجابشان را درست کنند. تصور کردم که “آنها بر سر این شهر با هم در جنگ هستند و خود شهر نیز در دفاع از خود با آنها می جنگد” حقیقت این است که مثل سال 57، اگر این شهر واقعا و به صورت کامل متعلق به یکی از این دو قشر می بود، مطمئنا یکی از آنها این جنگ بر سر قلمرو را پس از دو دهه تقابل روزمره این دو ماهیت متفاوت (درست مثل همان زمان) برنده می شد. این شهر به هیچکدام از این دو گروه به صورت کامل تعلق ندارد و هیچ طرفی قادر به پذیرش این واقعیت نیست؛ و البته این شهر هم هیچگاه از اینکه به این دو قشر بفهماند که “باید” در کنار هم زیست کنند، عقب نمی نشیند. متوجه شدم که: تهران، برای خودش مغز دارد و فکر می کند.

Dried Nuts & Fruits Store in Tajrish. Photo: Angela Corrias

آجیل و خشکبار در میدان تجریش تهران. عکس: آنجلا کوریاس

راجع به عطرهای و ادویه های عجیب بازاری و پارچه های نفیس مخصوص ایران بهتان نمی گویم. نمی گویم از بازار بزرگ قدیمی تهران و قالیچه های نفیس ایرانی، که رویشان طرح مینیاتوری زنان فرشچیان با چشمهایی پر از ناز و موهایی کمند که با نخهای ابریشمی بافته شده اند. نیازی نیست که از آجیل تواضع و مکانهایی چون آن بگویم، جایی که ظرفهای بزرگ پر از خشکبار، پسته، بادام و نقل بادام دار در آن قرار گرفته اند و مشتریان گاها حدود یک ساعت در آن همچون کودکی در یک مغازه شکلات فروشی، به گشت و گذار می پردازند و از آجیلها و محصولات مختلف می چشند و به فروشنده ها که لباس سنتی قاجاری بر تن کرده اند می گویند که از کدام محصول و از هر کدام چه مقدار برای خرید می خواهند.

نه. نیازی نیست که دل شما را با تعریف از زعفران و خاویار ایران که بهترین نوع خود در جهان هستند، آب کنم. چرا؟ چون این ها همگی تحریم شده اند، علتش این است! تجارت این کالاها و همینطور دیگر محصولات ایرانی در خارج از این کشور، مجاز نیست، که جای افسوس دارد؛ چرا که دیگر جهانیان همیشه به دنبال یافتن چیزهای بهتری در زندگی هستند و ایران، از این لحاظ کشور پرباری به نظر می آید.

Adhan from the Minaret of a mosque in Iran


اذان از گلدسته مسجدی در ایران

در اواخر سفرم، بعد از اینکه با بسیاری از خویشاوندانم آشنا شدم، سعی کردم کمی به درون دنیای خودم بازگردم. صبحها زودتر از بقیه از خواب بلند می شدم تا صدای “اذان” را که نوایی آهنگین برای فراخواندن مسلمانان به برپایی نماز است، بشنوم، صدایی که از بچگی ها به یاد داشتم. این یکی از چیزهایی بود که دلم برایش تنگ شده بود؛ می خواستم این بار آن را در سکوت، و تنها بشنوم. خطاب به کسانی که ایران را ترک کرده اند: ما ایران را ترک می کنیم، اما ایران هیچگاه ما را ترک نخواهد کرد، من به این مسئله ایمان دارم. در اندیشه بازگشت، همواره خاطراتی خاص در ذهن ما تداعی می شوند که همواره ما را به سمت خود فرامی خوانند و هنگامی که به وطن بازگشتیم، این ها اولین خاطراتی هستند که می خواهیم هرچه زودتر، و برای بار دیگر تجربه شان کنیم.

حس می کردم خیلی وقت است که ایران را ترک کردم. اما در واقع تنها 13 سال از ایران دور بودم. اما در این 13 سال، من و این کشور تعامل بسیاری با هم داشتیم و هر دو رشد بسیاری کردیم. ایران در دید من کشوری بود که دوباره متولد شده و در این تولد، برای خود هویتی کاملا متمایز از آنچه پیش تر داشته است پیدا کرده است، به طوری که هیچکس هنوز نمی داند که این گذشته چه بوده و چه حسی باید به آن داشت.

اطلاعات من از دولت و سیاست ایران همینقدر کامل و ساماندهی شده نیست. من تنها چیزهایی را می دانم که با چشمان خود دیدم. و چیزی که من دیدم، کشوری بود پر از مردم پر تلاش که همواره در حال کار هستند. درست مثل تمام مردمی که در کشورهای دیگر هر روزه مشغول تلاش هستند. از دیدگاه منی که با این شعار یعنی”تمام انسانها برابر خلق شده اند” بزرگ شده ام و هر روزّ اهمیت آن به من گوشزد شده است، ایران شایسته فرصت برابری است که در اختیار دیگر مردم جهان قرار گرفته است. و امیدوارم روزی، ایرانی ها به این حق دست پیدا بکنند.

*گل آفرین رازی یک آمریکایی ایرانی متولد ایران و دانشجوی ارتباطات است. می توانید از طریق twitter با ایشان در ارتباط باشید: @prrrsiankitten 

مامان بزرگ محافط ایرانی من

آودری اسکات*— به نظر می رسد این یک قانون نانوشته در این گوشه از دنیا است (منظورم از این گوشه دنیا، آسیای مرکزی، قفقاز و خاورمیانه بزرگ است) که اگر یک مسافر زن باشید، زنان اهل این منقطه—به خصوص زنان کهن سالتر—باید به دنبال شما راه بیافتند و از شما مراقبت کنند.

به نظر که همینطور است. برای ما که در پرواز تهران این اتفاق افتاد.

در هواپیما کنار یک پیرزن ایرانی که کیفش را محکم در دستانش گرفته بود و روسری سیاهی به سر داشت نشستیم (در ابتدا تعجب کردم، از خودم پرسیدم: روسری من خیلی روشنه؟). بلند شد و اجازه داد که بتوانیم به صندلیمان برسیم و بی صبرانه متنظر آن بود که سر جایمان بنشینیم.

پرسید: “آلمانی هستین؟”

“نه، آمریکایی”

چشمانش گرد شد و با تعجب پرسید “آمریکا؟”

سرم را به نشانه تصدیق تکان دادم و لبخندی زدم، و سعی کردم توی ذوق این پیرزن نزنم. ادامه داد “اوه، خوبه. خیلی خوبه. مردم آمریکا خوبن. مردم ایرانم خوبن”

روح مادرانه اش داشت گل می کرد. به سر نپوشانده ام با نگرانی نگاهی کرد، به چادر و روسری اش اشاره نمود و پرسید “ازینا داری؟”

روسری ای که به تازگی از استانبول خریده بودم از کیفم درآوردم. روسری را سرم کردم، سرش را تکان داد و با انگلیسی دست و پا شکسته اش  گفت: “ایران، نیاز داری، الان نه.”

لبخند گرم و بزرگی به من زد؛ می توانسم احساس آرامش و اطمینان خاطری را که در صورتش بوجود آمده بود حس کنم؛ مطمئن شده بود که برای ورود به ایران آماده ام.

فرود در تهران

حدود ساعت 2 بامداد برای فرود در تهران از خواب بیدار شدیم. به مادربزرگ ایرانیم نگاهی انداختم. دو عدد شکلات بسته بندی شده روی سینی جلویش بود. مثل اینکه منتظر بود بیدار شویم تا این جایزه ها را به ما بدهد!

پینشهاد داد که “باید بیشتر در تهران بمونید. بعدش بیاید خونه من.” از او بسیار تشکر کردم و توضیح دادم که ما به همراه یک تور به اینجا آمده ایم و قادر نیستیم برنامه سفرمان را خودمان تنظیم کنیم. البته داستان کمی متفاوت بود و هر دو این را می دانستیم، اما نیازی به توضیح نبود.

لبخندی زد و گفت “باشه. دفعه دیگه”

همانطور که با دستانی نابلد و خیلی آماتوری مشغول بستن روسریم بودم، مامان بزرگ سرش را به نشانه تصدیق تکان داد و گفت: “مثله ایرانیها”

مثل اینکه، درست انجامش داده بودم. پس از آن، ژاکت بلند روپوش مانندم را به تن کردم. مامان بزرگ لبخند دیگری از روی رضایت زد و گفت “آره. بهتر شد.”

دوباره، احساس اضطراب خفیف و ناشناخته ای به من دست داد.

مشخص بود که تصدیق او برای این نیست که دوست دارد مرا در پوشش مذهبی ببیند نیست؛ بلکه می خواست از من در برابر هر گونه توجه بی مورد حفاظت کند. اینکه او پوشش مرا تایید می کرد، احساس راحتی به من می داد؛ مطئنا او هنجارهای پوششی ایران را خیلی خیلی بهتر از من می شناسد.

به دور و برم نگاه کردم و متوجه شدم که تمام زنان اطراف روسری سرشان کرده و مانتو پوشیده اند. انتظار داشتم که چادرهای مشکی که تمام بدن را می پوشانند ببینم، اما با صحنه هایی مواجه شدم که نشان می داد پای به سرزمینی کاملا متفاوت با آنچه می پنداشتم می گذارم.

هنگام خروج، مامان بزرگ میان جمعیت همسفرانمان لحظه ای توقف کرد تا مطمئن شود همراه او خارج می شوم. دستم را گرفت تا مرا به مسیر درست هدایت کند و به صف مخصوص مسافران خارجی ها برساند. وقتی که این مسئولیت خطیر را با موفقیت به انجام رسانید، دست تکان داد، برایمان سفر خوبی را آرزو کرد، و به درون صف مخصوص خودشان رفت.

درس: حتی اگر دنیا تمام هم شده باشد، مامان بزرگها شمارو نزدیک خودشون نگه می دارن

*آدری اسکات یک مسافر آمریکاییست. او برای Unconcerned Market می نویسد.

 

Page 1 of 212
Subscribe to Website via Email

Membership
A member of the Professional Travel Bloggers Association