گردشگری

صعود به دماوند: بر فراز بام ایران و خاورمیانه

بهداد جفرودی* – پشت نیسان با تکان های خیلی شدید و در حالیکه خاک تمام صورتم را پوشانده بود، حتی یک لحظه نمیتوانستم چشم از او بردارم، خیلی پر ابهت بود، انگار داشت به ما نگاه میکرد و میخواست به ما اجازه دهد روی پهن دشت سینه اش گام برداریم. عجب شکوهی داشت دماوند!

هنوز شبی را که سوار اتوبوس انزلی به قصد تهران ترک کردم فراموش نمی کنم. دل توی دلم نبود. خیلی نگران بودم و خودم را با جملات امری مورد خطاب قرار می دادم: “تو میتوانی، باید بتوانی!” این بار صحبت از دماوند بود، بام ایران و خاورمیانه و 5671 متر. بیشتر از توان جسمی پر از انگیزه بودم. نفهمیدم چطور به تهران رسیدم، نمی دانم خواب بودم یا بیدار. پنج نفر از همنورد ها که فقط یکی از آنها را میشناختم، در محل قرار دیدم و کیارش ما را بهم معرفی کرد. عباس که یک تور لیدر با تجربه بود، دختری ترکمن به اسم لیلا و یک مادر به همراه دخترش که اهل تهران بودند. “من هم بهداد هستم، خوشبختم!”بعد سوار مینی بوس های آمل شدیم تا بین راه یعنی در پلور پیاده شویم و از آنجا با نیسان وانت خودمان را به گوسفند سرا در ارتفاع 3200متری برسانیم.

Damavand mount and Lar lake (dam) // Photo: Mahdi Kalhor

Damavand mount and Lar lake (dam) // Photo: Mahdi Kalhor

در گوسفند سرا صبحانه و نهار نان و پنیر و انگور خوردیم و حدود ساعت 1:30 به طرف بارگاه سوم در ارتفاع 4200متری حرکت کردیم. گام هایمان خیلی آرام و شمرده بود و من سعی میکردم عمیق تر از همیشه نفس بکشم. مسیر فوق العاده زیبایی بود، گلهای وحشی زرد و آبی خیلی کوچک و ریز انگار به تن دشت لباس رنگارنگی پوشانده بودند و زنبور های خیلی بزرگ همه جا  دیده می شدند. آسمان، اما، پر رنگ ترین و در عین حال شفاف ترین آبی تمام عمرم تا آن لحظه بود. آفتاب سخاوتمندانه به همه کس و همه چیز می تابید و در این میانه “دیو” زیبای شاهنامه در یک نیم تنه سفید روبرویمان بود و نگاهمان را به خود خیره میکرد!

حدود ساعت 8 به بارگاه سوم رسیدیم و بعد از خوردن چای و کمی بیسکویت و خرما آماده خواب شدیم. نا گفته نماند که ما کاملا سبکبار حرکت کرده بودیم. به همین دلیل چادر همراه نداشتیم و برای خوابیدن از فضای بارگاه استفاده کردیم.

خیلی از کوهنوردان با این تصور اشتباه که اثرات گاز گوگرد در روز بیشتر است رنج صعود در ساعتهای اولیه صبح را به جان می خرند که به خاطر سرمای هوای منطقه و ارتفاع زیاد، چنین صعود هایی اصلا راحت نیست. اما تیم کوچک ما با توجه به تجربیات کیارش با استفاده از خواب و استراحت کامل شبانه، ساعت 6صبح صعود به سمت قله را شروع کرد و یکی از همنوردان در کمپ باقی ماند.

Polur, Damavand // Photo: Alireza Javaheri

Polur, Damavand // Photo: Alireza Javaheri

با رسیدن به آبشار یخی در ارتفاع 4800 تاثیرات ارتفاع زیاد مثل سختی تنفس، حالت تهوع و سردرد کم کم اثراتش را می گذاشت. قدم هایم آهسته و آهسته تر میشد. در مرز 5000 متری نزدیک سنگی موسوم به سنگ پستانک ناگهان حالم بهم خورد و دو همراهم که تصمیم به برگشت گرفته بودند به من هم پیشنهاد برگشت دادند، اما من با چشمهایم به کیارش اشاره کردم که می خواهم ادامه دهم.

بعد از سنگ پستانک، اوایل تپه گوگردی وقتی از مرز 5000 متری گذشتم، انگار وارد دنیای دیگری شده بودم. باد شدیدی که می وزید انگار قصد داشت همه چیز را از بیخ و بن برکند و من خسته و سمج، در خلاف جهت باد راه میرفتم. مثل شاخه ای بودم که  تلاش میکرد، در هجوم توفان دوام بیاورد. کیارش و لیلا  با وجود تندی باد و سرعت بسیار کم من قدم هایشان را سریع تر کردند. من ماندم، باد، نفس تنگ و یالی که انگار پایانی نداشت. عظمت و هیبت قله و تنهایی مطلق، با توجه به این که ما بخاطر دیر حرکت کردن تنها تیم باقی مانده در بالای 5000متر بودیم، خرد کننده و ترسناک بود. قدم های نزدیک قله خیلی سخت بود، هرچه هوا را با شدت و ولع بیشتری می بلعیدم انگار اکسیژن کمتری دریافت میکردم.

Sunset and mount Damavand // Photo: Mahdi Kalhor

Sunset and mount Damavand // Photo: Mahdi Kalhor

حدود 20 یا 30متری دهانه قله جنوبی بودم که کیارش دنبالم آمد.  من درحالی که مبهوت کاسه عظیم آتشفشان خاموش دماوند در سمت راستم شده بودم، نفس کشیدن به کل از یادم رفته بود. در قله جنوبی پشت به تخته سنگی که لاشه بره ای را به آن به میخ کشیده بودند عکس یادگاری گرفتیم. گویا بره نگون بخت راه خودش را گم کرده و در ارتفاعات یخ زده بود. حالا چه کسی آن را به میخ کشیده بود بروی قله دماوند نمی دانم. لاشه اش به دلیل برودت زیاد چند سالی بود که سالم مانده بود.

بعد از عکس های یادگاری، به سرعت ارتفاع کم کردیم. ساعت 2:30 قله را ترک کرده و حدود 6 به بارگاه رسیدیم. بعد از استراحتی کوتاه به سمت گوسفند سرا راه افتادیم و نزدیک 10 شب صعود رسما به پایان رسید. باید به فکر برگشت به پلور و از آنجا به تهران می بودیم. سر آخر با تحمل سختی زیاد ساعت 2 بامداد به تهران رسیدیم و من که از خستگی مفرط تقریبا حالتی نیمه هوشیار داشتم، به خانه کیارش رفتم تا روز بعد به انزلی برگردم.

زمانبندی صعود اولم به دماوند بسیار فشرده بود و شاید اصلا به کسی توصیه اش نکنم. اما بدون اغراق، ماجرای اولین صعودم به دماوند هیچ وقت از خاطرم نمی رود. بعدها باز به دماوند صعود کردم اما هنوز آن صعود اول برایم چیز دیگری است.

*بهداد جفرودی دانشجوی رشته زبان انگلیسی، کوهنورد حرفه ای و راهنمای تور است.

از آریوبرزن تا تنگ تامرادی: سفر جاده ای به تاریخ کهکیلویه و بویراحمد

کیجا * – روز سوم سفر ما (شنبه 10 فروردین) در واقع نوعی جاده گردی و لذت بردن از طبیعت زیبای کهگیلویه و بویر احمد بود . شب پیش در یاسوج خوابیدیم و صبح اول به میدان اصلی شهر آمدیم میدان آریو برزن. آریو برزن نام سردار ایرانی بود که در کوههای پارس در برابر سپاه اسکندر مقدونی ایستادگی کرد و خود و سربازانش تا واپسین تن کشته شدند. نام آریوبرزن در پارسی کنونی به گونه آریابرزین هم گفته و نوشته می‌شود که به معنی ایرانی باشکوه‌است.

Ario Barzan in Yasuj

میدان آریو برزن در یاسوج

از یاسوج به سمت سپیدار در حرکتیم و بعد به سمت دره تامرادی ادامه مسیر می دهیم . جاده های این استان واقعا شگفت انگیزه به طوریکه وقتی واردش می شوید مقصد را فراموش می کنید و محو تماشای این جاده ها می شوید . صبحانه ای کنار جاده و کنار طبیعت می خوریم. . برای ادامه مسیر آماده می شویم اما ماشین به مشکل بر خورده و باید برای تعمیر به یاسوج برگردد. چند نفر از دوستان با وانتی که از جاده رد می شد به سمت دره تامرادی رفتند.

Ario Barzan in Yasuj Closeup

مجسمه آریو برزن در یاسوج

اما من به همراه چند نفر دیگر تصمیم گرفتیم دیرتر به تنگه برسیم و کمی در این جاده ی زیبا قدم بزنیم . جاده آرام و ساکت بود گردشگر نمیدونم بگم خوشبختانه یا بدبختانه خیلی کم بود. آبشار تنگ تامرادی در فاصله ۵۵ کیلومتری از شهر یاسوج پایتخت طبیعت ایران زمین که در مسیر جاده گچساران واقع شده و ارتفاع آن بیش از 15 متر می باشد. وجود چهار آبشار با ارتفاع ۸ تا ۱۰ متری و حوضچه های آب در مسیر آب زلال و بسیار خنک این آبشار و همچنین وجود غارهایی که آب از دل آن می گذرد و آب مداوم از سقف آنان چکه می کند باعث شده است که هر چه بیشتر بر جذابیت و خاص بودن آن بیفزاید. طبیعت زیبا و جنگل بلوط اطراف این آبشار زیبایی خاصی به این منطقه بخشیده است.

شاید به دلیل همین کم بودن گردشگر در این منطقه بود که این طبیعت،بکر و زیبا باقی مانده بود. جاده ساکته و گهگاهی صدای آواز پرنده ای شنیده می شود. نمایی از جاده که از آن گذز کردیم. این طبیعت باورنکردینه و سیر نمی شویم از تماشای آن. ناگفته نماند که این جاده ها در عین زیبایی ممکن است خطر ناک هم باشد به خصوص در شب.

The place we had breakfast

جایی که صبحانه خوردیم

صخره ها کوه ها و دره های در هم آمیخته شده کم نبودند. بعد از کمی قدم زدن وانت برگشت و ما هم با وانت راهی دره شدیم . من به شدت سرما خورده بودم و برای اشتباهی که مرتکب شده بودم (خوردت قرص) حالم به شدت بد شد و هر آن احساس میکردم بیهوش میشم . به دره تامرادی رسیدیم و من به محض پیاده شدن از ماشین نقش بر زمین شدم. دوستان زیر بغلم رو گرفتن و روی زیر انداز دراز کشیدم و به خوابی عمیق فرو رفتم ساعت حدودای 8:30 صبح بود وقتی بیدار شدم ظهر شده بود و من هیچی نفهمیده بودم .

بعد از اینکه بیدار شدم وقت ناهار بود بچه ها یکی یکی آمدن تا آشی که شب قبل به خانمی در یاسوج سفارش داده بودیم رو بخوریم (شله ماشکار) اون آش واقعا مقوی بود و حالم رو بهتر کرد . این آبشار یکی از آبشار های دره تامرادی هست که نزدیک شدن بهش نیاز به خطر کردن داشت و چون من یکی از تلفات سفر بودم ترجیح دادیم از دور ثبتش کنیم ( البته تلفات سفر ما به اینجا ختم نشد ولی هرچه بود به خیر گذشت) این دره روبه روی همان آبشار واقعا عظمت داشت و بزرگ بود.

the road in Tang-e Ta Moradi

جاده در تنگ تامرادی

تاریخچه دره تامرادی :

‘جنگ تنگ (دره) تامرادی جنگ بزرگی بود که در سال ۱۳۰۹ بین نیروی شاهنشاهی ارتش ایران به فرماندهی امیر لشکر حبیب الله شیبانی از یک سو و طوایف ایل بویراحمد به فرماندهی لهراسب باطولی- میر غلام شاه قاسمی – سرتیپ خان، شکرالله خان و غلام حسین خان (هر سه از خوانین بویراحمد) درسوی دیگر که با پیروزی کامل بویراحمدی‌ها همراه بود. وقت لذت بردن از زیبایی های دره تامرادی به پایان رسیده و ما باز باید راهی جاده شویم . به سمت شهرستان باشت.

برای رسیدن به باشت باید از مرز استان استان فارس و کهگیلویه رد بشیم بین راه از کنار رودخانه ای عبور کردیم که در نقشه به نام رودخانه و تنگه شیو ثبت شده است کمی کنار رودخانه نشستیم .
به نظر میومد که آب رودخانه مانند هر رودخانه ای دیگر کم شده. بعد از رودخانه درست در نقطه مرز استان فارس و کهگیلویه به پل پریم (پرین) میرسیم پلی قدیمی و نیمه ویران

پل پریم مجموعه ای از پل های هخامنشی و ساسانی است که در ادوار گذشته در بخش های مختلف رودخانه بنا شده است. آخرین پل که متعلق به دوره ساسانی است هم اکنون بخش هایی از آن پا برجا مانده که بقایای به جا مانده از آن شامل 13دهانه طاق چشمه و پایه ستون های بزرگ است.

The ancient and the new bridges side by side in Tang-e Ta Moradi

پل های قدیم و جدید بر روی رودخانه

محل احداث پل پریم یکی از نقاط استراتژیکی بوده که از عهد باستان تا دوره معاصر مورد توجه قرار گرفته است،پلی که بر روی رودخانه زیبا و مملو از ماهی های رودخانه ای قرار دارد. به توجه به مرمت های صورت گرفته، این سازه تاریخی بیش از گذشته جلوه گری می کند به طوری که مسافران جاده ترانزیتی فارس به خوزستان بلافاصله پس از تماشای این منظره بکر وتاریخی درا ین محل مدتی را به فراغت می پردازند. راه شهرستان باشت را دنبال می کنیم اما قبل از رسیدن به دنبال بنای تاریخی می گردیم که همه از نام این بنا تعجب کردیم و در انتظار دیدن آن به سمت روستای شوش سفلا می رویم.

دو گور دوپا

در بین دشت ها و تپه های سر سبز اطراف روستا دو ستون سنگى نسبتاً بلند سر به آسمان کشيده که به (گور دوپا) یا (دو گور دوپا) معروف است. بنا به روايتى اين دو ستون باقى ماندهٔ آتشکده‌اى است که به قبل از اسلام تعلق دارد. داستان جالبی از مردم روستا شنیدیم که این دو گور مربوط به دختر و پسری میشود که به نفرین پیر زن تبدیل به ستون سنگی می شوند که روی سرشان کاسه ای است. به باشت می رسیم و در انتظار صبحی دیگر و ادامه راه استراحت میکنیم.

Do goor-e Do Pa columns in Sush-e Sofla

ستون های دو گور دو پا در شوش سفلی


* کیجا، وبلاگ یک سفرنامه نویس زن ایرانی است. این مطلب توسط تیم رویای ایران به انگلیسی ترجمه شده است. شما میتوانید نسخه ای فارسی از این مطلب را در این وبلاگ بخوانید.
ادامه مطلب

Subscribe to Website via Email

Membership
A member of the Professional Travel Bloggers Association