گل آفرین: بازگشت به خانه، برای اولین بار

گل آفرین رازی*مادرم پرسید “چه احساسی داری؟” جواب دادم “هیچی.” ما سوار یکی از هواپیماهای ایران ایر بودیم. تابستان سال 1379 بود. 18 سال داشتم و برای بار اول به کشور محل تولدم و اجدادم که وقتی تنها 5 سال داشتم، آنجا را ترک کرده بودم، باز می گشتم. نمی خواستم به مادرم بگویم که چه حسی دارم. نمی توانستم سوالش را آن لحظه پاسخ دهم. تنها به جلویم خیره شده بودم، و ناگهان درها باز شد. ما وسط فرودگاه مهرآباد بودیم؛ شب بسیار تاریکی بود. برای لحظه ای ایستادم و قبل از اینکه از پله ها پایین بیایم به اطرافم نگاهی انداختم. نمی دانستم چه حسی باید به این مکان داشته باشم، اما به هر حال، حالا آن جا بودم!

Tehran grand bazaar

بازار بزرگ تهران

کمترین چیزی که می توانم راجع به تهران بگویم این است که این شهر مرا به راستی گیج و مبهوت کرد. پیش از سفر به این مکان، بدون اینکه بدانم قرار است به این جا سفر کنم، برای اینکه از آن اطلاعاتی داشته باشم و ارتباطم را با آن حفظ کنم، مطالعه زیادی راجع به آن کرده بودم. دانستن نه تنها تاریخچه آن، بلکه دانستن وضعیت فعلی آن برای من اهمیت بسیاری داشت. کار آسانی نبود، و نیاز به تلاشی مبرم از سوی من بود—به طور مرتب از مردم راجع به اینکه شرایط پیش، پس و حتی در طول انقلاب سال 57 چگونه بود، سوال می کردم. همه آنها در این نقطه با هم اشتراک داشتند: اینکه پس از سال 57 “همه چیز تغییر کرده است”؛ در عین حال، به نظر می رسید که مردم روی جزئیات ریزتر با هم اتفاق نظر ندارند. به نظر می رسید که تهران به هیچ کسی تعلق ندارد و همه در تلاش بودند تا آن را منتصب به خود بدانند. مردم سنتی و مذهبی تر وقتی از کنار قشر مدرن و غیرمذهبی رد  می شدند، به آنها می گفتند که “نخندید” و بعضی اوقات از زنان می خواستند که حجابشان را درست کنند. تصور کردم که “آنها بر سر این شهر با هم در جنگ هستند و خود شهر نیز در دفاع از خود با آنها می جنگد” حقیقت این است که مثل سال 57، اگر این شهر واقعا و به صورت کامل متعلق به یکی از این دو قشر می بود، مطمئنا یکی از آنها این جنگ بر سر قلمرو را پس از دو دهه تقابل روزمره این دو ماهیت متفاوت (درست مثل همان زمان) برنده می شد. این شهر به هیچکدام از این دو گروه به صورت کامل تعلق ندارد و هیچ طرفی قادر به پذیرش این واقعیت نیست؛ و البته این شهر هم هیچگاه از اینکه به این دو قشر بفهماند که “باید” در کنار هم زیست کنند، عقب نمی نشیند. متوجه شدم که: تهران، برای خودش مغز دارد و فکر می کند.

Dried Nuts & Fruits Store in Tajrish. Photo: Angela Corrias

آجیل و خشکبار در میدان تجریش تهران. عکس: آنجلا کوریاس

راجع به عطرهای و ادویه های عجیب بازاری و پارچه های نفیس مخصوص ایران بهتان نمی گویم. نمی گویم از بازار بزرگ قدیمی تهران و قالیچه های نفیس ایرانی، که رویشان طرح مینیاتوری زنان فرشچیان با چشمهایی پر از ناز و موهایی کمند که با نخهای ابریشمی بافته شده اند. نیازی نیست که از آجیل تواضع و مکانهایی چون آن بگویم، جایی که ظرفهای بزرگ پر از خشکبار، پسته، بادام و نقل بادام دار در آن قرار گرفته اند و مشتریان گاها حدود یک ساعت در آن همچون کودکی در یک مغازه شکلات فروشی، به گشت و گذار می پردازند و از آجیلها و محصولات مختلف می چشند و به فروشنده ها که لباس سنتی قاجاری بر تن کرده اند می گویند که از کدام محصول و از هر کدام چه مقدار برای خرید می خواهند.

نه. نیازی نیست که دل شما را با تعریف از زعفران و خاویار ایران که بهترین نوع خود در جهان هستند، آب کنم. چرا؟ چون این ها همگی تحریم شده اند، علتش این است! تجارت این کالاها و همینطور دیگر محصولات ایرانی در خارج از این کشور، مجاز نیست، که جای افسوس دارد؛ چرا که دیگر جهانیان همیشه به دنبال یافتن چیزهای بهتری در زندگی هستند و ایران، از این لحاظ کشور پرباری به نظر می آید.

Adhan from the Minaret of a mosque in Iran


اذان از گلدسته مسجدی در ایران

در اواخر سفرم، بعد از اینکه با بسیاری از خویشاوندانم آشنا شدم، سعی کردم کمی به درون دنیای خودم بازگردم. صبحها زودتر از بقیه از خواب بلند می شدم تا صدای “اذان” را که نوایی آهنگین برای فراخواندن مسلمانان به برپایی نماز است، بشنوم، صدایی که از بچگی ها به یاد داشتم. این یکی از چیزهایی بود که دلم برایش تنگ شده بود؛ می خواستم این بار آن را در سکوت، و تنها بشنوم. خطاب به کسانی که ایران را ترک کرده اند: ما ایران را ترک می کنیم، اما ایران هیچگاه ما را ترک نخواهد کرد، من به این مسئله ایمان دارم. در اندیشه بازگشت، همواره خاطراتی خاص در ذهن ما تداعی می شوند که همواره ما را به سمت خود فرامی خوانند و هنگامی که به وطن بازگشتیم، این ها اولین خاطراتی هستند که می خواهیم هرچه زودتر، و برای بار دیگر تجربه شان کنیم.

حس می کردم خیلی وقت است که ایران را ترک کردم. اما در واقع تنها 13 سال از ایران دور بودم. اما در این 13 سال، من و این کشور تعامل بسیاری با هم داشتیم و هر دو رشد بسیاری کردیم. ایران در دید من کشوری بود که دوباره متولد شده و در این تولد، برای خود هویتی کاملا متمایز از آنچه پیش تر داشته است پیدا کرده است، به طوری که هیچکس هنوز نمی داند که این گذشته چه بوده و چه حسی باید به آن داشت.

اطلاعات من از دولت و سیاست ایران همینقدر کامل و ساماندهی شده نیست. من تنها چیزهایی را می دانم که با چشمان خود دیدم. و چیزی که من دیدم، کشوری بود پر از مردم پر تلاش که همواره در حال کار هستند. درست مثل تمام مردمی که در کشورهای دیگر هر روزه مشغول تلاش هستند. از دیدگاه منی که با این شعار یعنی”تمام انسانها برابر خلق شده اند” بزرگ شده ام و هر روزّ اهمیت آن به من گوشزد شده است، ایران شایسته فرصت برابری است که در اختیار دیگر مردم جهان قرار گرفته است. و امیدوارم روزی، ایرانی ها به این حق دست پیدا بکنند.

*گل آفرین رازی یک آمریکایی ایرانی متولد ایران و دانشجوی ارتباطات است. می توانید از طریق twitter با ایشان در ارتباط باشید: @prrrsiankitten 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


*

 

Subscribe to Website via Email

Membership
A member of the Professional Travel Bloggers Association