لاهیجان: گردش در زادگاهم به عنوان یک توریست

 

مهدیه جهانگیر—برخی مردم این شهر را “زیبای خفته در زیر باران” نامیده اند زیرا هنگام پاییز، وقتی که آسمان خاکستری رنگ و بارانی، و هنگام زمستان، وقتی برفی و غم انگیز می شود، همچنان زیبا و دل انگیز است. اما لاهیجان، این شهر کوهستانی که در پایه های رشته کوه البرز، در شمال ایران آرام گرفته است، در چشمان من روزهای زیباتری نیز دارد. این شهر را وقتی آفتاب در هوای شرجی تابستان می تابد، و وقتی که برگهای چای به هنگام بهار سبز می شوند، بیشتر دوست دارم.

Green tea leaves in spring time, Lahijan, Gilan province / Photo: Madi Jahangir

برگهای سبز چای هنگام بهار، لاهیجان، استان گیلان/عکس: مادی جهانگیر

نمی دانم این تنها مشکل من است یا دیگران هم همین مشکل را دارند. همیشه نوشتن از یک مکان ناشناخته، که تازه می خواهم آن را اکتشاف کنم، برایم آسانتر از نوشتن از شهر محل ولادتم است. شاید چون همیشه در نوشتن گزارش راجع به آن حساس ترم و همیشه دوست دارم بهترین مطالب را راجع آن بنویسم، جایی که بیشتر لحظات زندگی و خاطرات کودکی ام را با آن شریک هستم. یا شاید چون اطلاعات زیادی هست که باید در گزارشاتم بگنجانم و نمی دانم که باید از کدامشان شروع کرد. راستش را بخواهید، دلیلش از این حرفا ساده تر است. در واقع، من هیچگاه به عنوان یک گردشگر، شهر محل تولدم را اکتشاف نکرده ام و هیچگاه مثل یک توریست به آن نگاه نکرده ام.

ولی ظاهرا همه ما شبیه به هم هستیم، اینطور نیست؟ دوستان من در اصفهان می گفتند خیلی به ندرت وقت پیدا میکنند به میدان امام این شهر بروند. همچنین دوستانی در مشهد دارم که هیچوقت به بازار امام رضا، که یک بازار تاریخی و گردشگری در این شهر است، نرفته اند. وقتی از لبنان دیدن می کردم، در کمال تعجب متوجه شدم که دوستان لبنانی من هم همینطورند. آنها تنها وقتی از خرابه های شهر رومی در بعلبک دیدن می کنند که دوستانی از کشورهای دیگر برای گردشگری به آنجا آمده باشند. چیزهای آشنا، وقتی در نزدیکی و همسایگی ما باشند، معمولا از چشمانمان دور می مانند و به جای لذت بردن از همین پدیده های دوست داشتنی و نزدیک به خودمان، هزاران کیلومتر سفر می کنیم، هزینه های بسیار می کنیم تا از مکانهای عجیبی که راجع بشان خوانده ایم یا شنیده ایم دیدن کنیم.

 

“تله کابین سبز” و منظره پانورامای لاهیجان/عکس: مادی جهانگیر

چند ماه پیش، دوست لبنانیم، سلام برای دیدن ما و گشت و گذار به ایران سفر کرد. سلام از سفر به شهرهای شناخته شده ایران، که نتوانسته بود در سفر اولش به ایران از آنها دیدن کند، هیجان زده بود. او سری هم به من زد و 4 روز را در خانه من در شمال ایران گذراند. این اولین باری بود که راهنمای یک تور گردشگری در شهر خودم  می شدم و می بایست شهر را و همینطور مکانهای شناخته شده استان را به او نشان می دادم. و تنها و تنها بدین شکل بود که این فرصت را یافتم، تا به طریقی جدید، زادگاهم را اکتشاف کنم. این بار، جدای از اینکه می دانستم اهل آنجا هستم، حس یک بازدیدکننده، و یا بهتر است بگویم، یک گردشگر را داشتم..!

 Sheikh Zahed / Photo: Madi Jahangir

شیخ زاهد/عکس: مادی جهانگیر

تنها یک روز برای گشت و گذار در لاهیجان فرصت داشتیم و متوجه شدیم که این زمان برای گشتن زادگاهم کافی نیست. هنوز جاهای بسیاری مانده بود که فرصت نکردیم از آنها دیدن کنیم. به اتفاق سلام چند عمل توریستی انجام دادیم. ابتدا از آرامگاه شیخ زاهد، از فرهیختگان ایرانی، دیدن کردیم. سپس، در میانه جاده جلوی یک ماشین را گرفتیم و از او خواستیم تا ما را به زمینهای کشت چای ببرد، جایی که در آن موقع سال، میتوانستیم برگهای چای را که سبز می شوند، ببینیم. پس از انتظار به مدت حدود یک ساعت در صفی بلند، برای اولین به همراه سلام و خواهرم سوار تله کابین شدم و به دل کوهها رفتم. بعد، به شهر بازگشتیم و سری به موزه چای زدیم، و پس از آن تا پایین جاده، که دریاچه ای در آنجا قرار داشت، پیاده رفتیم. در کافه مورد علاقه ام قهوه لاته دلچسبی نوشیدیم و وقتی خورشید کاملا غروب کرد به دریاچه بازگشتیم و مدتی را در آنجا سپری کردیم. همراه با خنده و هیجان، و همینطور که نسیم بهاری دل انگیزی می وزید، برای سلام قضیه مربوط به هر یک از مکانهایی که از آنها دیدن کردیم، توضیح می دادم و آن موقع بود که عمیقتر متوجه خیابانها، درختان، رنگها و مردم این شهر شدم، اتفاقی که وقتی به سفری خارجی می روم برایم رخ می دهد. پیشرفتهای حاصله در شهر، تاریخچه و همینطور خاطراتی که پشت مکانها و اسم آنها پنهان شده بود را به یاد آوردم. این نسخه جدید از لاهیجان که به چشمان من آمده بود، در من انرژی مثبت بسیاری ایجاد کرد. من تکه تکه این شهر کوچک شمالی را می شناختم و این آشنایی یک جورهایی به من احساس امنیت و اطمینان می داد، مثل وقتی که یک شخص آشنا را، بار دیگر، در یک خیابان شلوغ، و در یک کشور بیگانه، به ناگهان ملاقات می کنید.

 Green tea leaves / Photo: Madi Jahangir

زمینهای سرسبز چای

حس غریبی نسبت به لاهیجان دارم؛ نه از نوع عشق یا نفرت؛ بلکه به علت پستی و بلندی هایی بود که در مواجهه با آن، تجربه کرده ام. هنگامی که خیلی کوچک بودم این شهر را ترک گفتم و از آن هنگام، هر از چندگاهی به این مکان باز می گردم و برای مدتی کوتاه یا بلند اینجا می مانم. زادگاهم و من، دوستان خوبی هستیم. یکدیگر را به خوبی می شناسیم و با اینکه راهمان کمی جدا افتاده است، این رابطه را تا آنجا که می شده در قلبمان محفوظ نگاه داشته ایم. آن روز، دریافتم که تا به حال شهر زادگاهم را به اندازه کافی جدی نگرفته بودم. این شهر مکانهای بسیاری دارد که پیش از این به چشمان من معمولی و عادی می آمدند؛ اما به چشم منِ توریست، بازدید از این شهر، اتفاق نویی بود! بعضی اوقات، به دلیل آشنایی بسیاری که با این شهر دارم، گیج می شوم، درست مثل اتفاقی که هنگام برخورد با اشیاء یا انسانهایی که می شناسیم برایمان رخ می دهد. به عنوان یک گردشگر در لاهیجان، این شهر که همیشه آن را “خانه” خطاب می کردم، مرا به گرمی در آغوش کشید. هر دوی ما، خیلی رشد کرده ایم. با این حال، این شهر، و تمام خاطراتی که توانستم در آن بازیابم، توانست بار دیگر نفسم را در سینه حبس کند و بر روی لبانم لبخند بنشاند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


*

 

Subscribe to Website via Email

Membership
A member of the Professional Travel Bloggers Association